منم پیمان همان شاعر کورشمم پیمان همان عاشق زرتشتکسی از مرز و بوم تخت جمشیدزنم بدخواه کورش را به یک مشتو خدایا من دراین بندر غمگین و خموش فقط این را خواهمکه یه روزی برسه منو خوشبختی و یک دختر زیبا باشیم...